تبليغاتX
شعر وعرفان
دست نوشته ها و شعر نویسندگان معاصر و قدیم
 آدمك
آدمك اخر دنياست بخند

ادمك مرگ همين جاست بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخند

فكر كن درد تو ارزشمند است

فكر كن گريه چه زيباست بخند

راستي آن چه به يادت داديم

پرزدن نيست كه در جاست بخند

ادمك نغمه اغاز نخوان

به خدا اخر دنياست .. بخند

..........

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه هفدهم آبان 1388  |
 



طریقی بهتر از مهر و وفا نیست ....

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه نهم تیر 1388  |
 مست


 

آنکه مست آمدو دستي به دل ما زد و رفت

در اين خانه ندانم به چه سودي زدو رفت

خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد

طعنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چيدن از اين باغ نداشت

قدمي چند به آهنگ تماشا زدو رفت

گنج تنهايي ما را به خيالي خوش کرد

خواب خورشيد به چشم  شب يلدا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش ميخورد

که چو برق آمدو درخشک و تر ما زدو رفت 

هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388  |
 نگاه



قبل از اینکه اخرین پیچ نگاهت را بچرخانی دلم برایت تنگ میشود!!!!


شیما

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیستم اسفند 1387  |
 چه فکر می کنی ؟

چه فکر می کنی ؟

که بادن شکسته ُ زروق به گل نشسته ای ست زندگی

در این خراب ریخته که رنگ عافیت ازو گریخته  به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی

چه سهمناک بو سیل حادثه

 که همچو اژدها دهان گشود

 زمین و آسمان زهم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب در کبود درهای آب غرق شد

هوا بد است تو با کدام باد می روی 

چه ابر تیره ای گرفته سینه تورا که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود 

تو از هزاره های دور آمدی

در این درازنای خون فشان به هر قدم نشان نقش پای توست

در این درشتانای دیو الخ زه هر طرف  طنین گامهای ره گشای توست

بلندو پست این گشاده  دامگاه ننگ ونام به خون نوشته نامه وفای توست

به گوش بیستون هنوز صدای تیشه های توست

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق ازمود

چه دارها که از تو گشت سربلند

زهی  شکوه قامت بلند عشق که استوار ماند در هجوم  هر گزند

نگاه کن هنوز آن بلند دور

 ان سپیده

  ان شکوفه زار انفجار نور

کهروبای ارزوست

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

ببوی یک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه  و باز رونهی بدان فراز

چه فکر می کنی ؟

جهان چو ابگینه شکسته ایست که سرو راست هم در ان شکسته منمایدش

چنان نشسته کوه  در  کمین این درهای این غروب تنگ

که راه بسته می نمایدت

 زمان بی کرانه را تو با شمار گام عمر  ما مسنج

به پای او دمیست این درنگ درد و رنج

بسان رود که در مسیر دره سر به سنگ می زند  رونده باش

امید هیچ معجزی زه مرده نیست زنده باش

هوشنگ ابتهاج

 

|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه هفتم اسفند 1387  |
 
 
بالا