تبليغاتX
شعر وعرفان

 

شبی از پشت یک تنهایی غمناک  و بارانی  تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم.


 

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم.

پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس، تو را در بین گل هایی که در تنهاييم روييده ، با حسرت جدا کردم...!

و تو در آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:


" دلم حیران و سرگردان چشمانی است  رویایی! و من تنها برای دیدن  زیبایی آن چشم، تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم".


 

 همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت،

 حریم چشم هایی را که به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم.

نمی دانم چرا رفتی! نمی دانم چرا ! شاید خطاکردم؟!؟!

وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی !

نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه!؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید!

 


 

وبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد!

 و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شد

 و بعد از رفتنت تو آسمان چشم هایم خیس باران بود


وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

 و دریا بغض کرد.


کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

 و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد

 هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام.

برگرد !


 ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد ز این همه طوفان و و هم ، پرسش و تردید


 کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

 تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم!


 

من در حالتی  ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است.


و من در اوج پاییزی ترین  ویرانی یک قلب  نمی دانم چرا شاید!

 به دلم عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...!!!

 

 

 شیما

 

 

+ نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 8:57 PM |
 

 

برای کسی که آهسته و پیوسته میرود هیچ راهی دور نیست .....

+ نوشته شده توسط رها در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 10:11 PM |

رويا

من امشب از گل سرخ چمن شكفته ترم

 كه باغ حسن و طراوت شكفته در نظرم

نشسته در برم آن دلبري كه در همه عمر

 به شوق ديدن او مي تپيد دل به برم


نهال عمر من امشب شكفت و  نوبر داد

 دگر به شكوه ننالد درخت بي ثمرم

قفس شكسته و صياد من زه لطف و صفا

به بوستان تماشاگشوده بال و پرم


تو اي فرشته من ناگهان به فيض حضور

چه شد كه بال محبت گشوده اي به سرم ؟

به خنده شكرينت ، ز ديدن رخ تو

 من امشب از گل سرخ چمن شكفته ترم


مپرس زندگت در قفس چگونه گذشت؟

شب وصال من از كائنات بي خبرم

تو هم به محفلم اي زهره ، اي ستاره عشق !

نظاره كن كه من امشب مصاحب قمرم


خداي را ، مشتاب اي فلك كه در همه عمر

 يك امشبي است كه من بي نياز از سحرم

مگر بگلشن روياي عشق ما سعدي  

نظر كند كه ز «اميد » صرفه اي نبرم


«ببند يك نفس ، اي آسمان دريچه صبح

بر آفتاب ، كه امشب خوش است با قمرم»


م امید

+ نوشته شده توسط رها در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 8:43 PM |
 

 

 

امروز اولین روز باقی مانده عمر شماست ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط رها در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:17 PM |

در آمد

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه



 سیب را دزدیم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید



 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام



 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت !!

حمید مصدق
 

+ نوشته شده توسط رها در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 6:50 PM |