تبليغاتX
شعر وعرفان
دست نوشته ها و شعر نویسندگان معاصر و قدیم
 نگاه



قبل از اینکه اخرین پیچ نگاهت را بچرخانی دلم برایت تنگ میشود!!!!


شیما

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیستم اسفند 1387  |
 چه فکر می کنی ؟

چه فکر می کنی ؟

که بادن شکسته ُ زروق به گل نشسته ای ست زندگی

در این خراب ریخته که رنگ عافیت ازو گریخته  به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی

چه سهمناک بو سیل حادثه

 که همچو اژدها دهان گشود

 زمین و آسمان زهم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب در کبود درهای آب غرق شد

هوا بد است تو با کدام باد می روی 

چه ابر تیره ای گرفته سینه تورا که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود 

تو از هزاره های دور آمدی

در این درازنای خون فشان به هر قدم نشان نقش پای توست

در این درشتانای دیو الخ زه هر طرف  طنین گامهای ره گشای توست

بلندو پست این گشاده  دامگاه ننگ ونام به خون نوشته نامه وفای توست

به گوش بیستون هنوز صدای تیشه های توست

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق ازمود

چه دارها که از تو گشت سربلند

زهی  شکوه قامت بلند عشق که استوار ماند در هجوم  هر گزند

نگاه کن هنوز آن بلند دور

 ان سپیده

  ان شکوفه زار انفجار نور

کهروبای ارزوست

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

ببوی یک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه  و باز رونهی بدان فراز

چه فکر می کنی ؟

جهان چو ابگینه شکسته ایست که سرو راست هم در ان شکسته منمایدش

چنان نشسته کوه  در  کمین این درهای این غروب تنگ

که راه بسته می نمایدت

 زمان بی کرانه را تو با شمار گام عمر  ما مسنج

به پای او دمیست این درنگ درد و رنج

بسان رود که در مسیر دره سر به سنگ می زند  رونده باش

امید هیچ معجزی زه مرده نیست زنده باش

هوشنگ ابتهاج

 

|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه هفتم اسفند 1387  |
  ارزش انسان

دشتهاي آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد

 

در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

فكر نان بايد كرد

و هوايي كه در آن

نفسي تازه كنيم

 

گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

اي دريغا كه همه مزرعه دلها را

علف كين پوشانده ست

 

هيچكس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

 

و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست .

                                                       « تابستان 57» حمید مصدق

***

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه چهارم اسفند 1387  |
 رباعی


ان لحظه كه ديده بررخت واكردم

دل دادم و شعر عشق انشاء كردم

 

ني، ني غلطم، كجا سرودم شعري

تو شعر سرودي و من امضاء كردم

***

حمید مصدق

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه چهارم اسفند 1387  |
 احساس


بسترم

صدف خالي يك تنهايي است

و تو چون مرواريد

گردن آويز كسان ديگري ...

***

هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه چهارم اسفند 1387  |
 
 
بالا