تبليغاتX
شعر وعرفان
دست نوشته ها و شعر نویسندگان معاصر و قدیم
 مست


 

آنکه مست آمدو دستي به دل ما زد و رفت

در اين خانه ندانم به چه سودي زدو رفت

خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد

طعنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چيدن از اين باغ نداشت

قدمي چند به آهنگ تماشا زدو رفت

گنج تنهايي ما را به خيالي خوش کرد

خواب خورشيد به چشم  شب يلدا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش ميخورد

که چو برق آمدو درخشک و تر ما زدو رفت 

هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا